تبليغاتX
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
my heart






















my heart

دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:


« لورای عزیز،

 

متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در

 

این مدت ده بار به توخیانت کرده ام!!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این

 

وضع نیستیم.


 

من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست»



باعشق : روبرت

 

دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، ازهمه همکاران و دوستانش می خواهد

 

که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی... خودشان به او قرض بدهند و

 

همه آن عکس ها راکه کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت

 

 گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:



«روبرت،

 

مراببخش،


 

اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم،


 

لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.....»

 

دمش گرم!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 8:55 توسط تینا|

گله میکرد ز مجنون لیلی
که شده رابطه مان ایمیلی

حیف از آن رابطه ی انسانی
که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود داتکامی
حاصلش نیست بجز ناکام


برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 8:45 توسط تینا|

 

عشق خام وناپخته می گوید من تورادوست دارم چون به تونیاز دارم

اماعشق متعالی وکمال یافته می گوید من به تونیاز دارم چون تورادوست دارم

     اریک فرم

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 17:29 توسط تینا|


رنگ عشق

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 17:25 توسط تینا|

 

حرف هايي است براي گفتن كه اگر گوشي نبود نمي

گوييم وحرف هايي است براي نگفتن حرف هايي كه

هرگز سر به ابتذال گفتن در نمي آيند وسرمايه ي

ماورايي هركس حرف هايي است كه براي نگفتن

داردحرف هايي كه پاره هاي بودن آدمي اند وبيان نمي

شوند مگر اين كه مخاطب خويش را بيابند

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 17:24 توسط تینا|

 

دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت

دختر:آروم تر من ميترسم

پسر:نه داره خوش ميگذره

دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه

پسر:پس بگو دوستم داري

دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر

پسر:حالا محکم بغلم کن دختر بغلش کرد

پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه

و

روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر

ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما

تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار

موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در

 عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره

براي اخرين بار

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 17:23 توسط تینا|

 

دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي

بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست

 احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي

داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد

در آن روزها

ادامه متن را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 17:23 توسط تینا|

هر کاری می خواهی بکن.

دنیا را آتش بزن

آسمان رو به مضحکه بگیر.

زمین را تحقیر کن .

باد و نفهم و گل را نبو.

خنده را فراموش کن و گریه را به خاک بسپار.

زیر دیروز دفن شو و در فردا غرق.

حتی اگر می خواهی کودکی را پشت سر بگذار

هر چه می خواهی بکن

اما

هیچگاه رویاهایت را فراموش نکن

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 19:33 توسط تینا|

از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟

چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟

دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...

آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و

 این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل

 خاموش می سپارند!

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 19:33 توسط تینا|

چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 19:32 توسط تینا|


آخرين مطالب
» آخرین مدل حالگیری!!!!!
» لیلی و مجنون
» سخن...
» رنگ عشق
» حرف هایی
» دوسم داری؟
»
» هرکاری میخواهی بکن
» امواج دیوانه
» کوتاه و پر معنی


Design By : Pichak